کرده اند (یعنی میزان کناره گیری 42 درصد بوده است) در واقع، بسیاری از داوطلبان در مرحله ی آزمون عملی (مرحله ی سوم) تصمیم می گیرند از ادامه درمان منصرف شوند، زیرا در این مرحله متوجه می شوندکه واقعیت های زندگی، به صورت فردی از جنس مخالف، با تصورات آنها خیلی تفاوت دارد. هرچه درمانجو بیشتر در مرحله ی آزمون عملی نگه داشته شود، احتمال راضی کننده بودن نتیجه بیشتر خواهد بود. اما اگر فرد مبتلا به دیسفوریای جنسیتی، مشکلات روانی هم آیند و شدید دیگری داشته باشد، احتمال این که جراحی تغییر جنسیت از لحاظ روانی موفقیت آمیز باشد کمتر خواهد بود (گنجی،1392).

2-12-2- درمان های روانشناختی
روش دیگر برای درمان دیسفوریای جنسیتی، عبارت است از تلاش برای تغییر ذهنیت فرد نسبت به جنسیت خود تا با جنسیت بیولوژیک او همخوان شود. برای مثال، اگر فرد ادعا می کند که به ظاهر زن ولی عملا مرد است و بیولوژی مردانه دارد می توان از روش های رفتاری و شناختی کمک گرفت تا افکار زنانه ی او را به افکار مردانه تبدیل کرد. اما اکثر افراد مبتلا به دیسفوریای جنسیتی اعتقاد راسخ دارند که جنسیت بیولوژیک آنها اشتباه است نه باورهایشان. بنابراین، درمان های روانشناختی برای تغییر باورها به ندرت استفاده می شود. در یک مطالعه، برای یک نوجوان 17 ساله که از جنسیت خود ناراضی بود، از رفتاردرمانی استفاده شد. این نوجوان تمایل داشت به جای تغییر جنسیت بیولوژیک، باورهای روانی خود را تغییر دهد. محققان از روش های ” تقویت” رفتار عامل استفاده کردند تا در او رفتارها و اخلاقیات مردانه ایجاد کنند و از روش های شرطی سازی عامل، مثل بیزاری درمانی، کمک گرفتند تا از جذابیت جنسی مردان برای برای او بکاهند. هرچند این روش ها بیشتر بر اصول مکتب رفتارگرایی قرار داشتند (یعنی از روش های مستقیم تغییر شناخت ها و باورها استفاده نشده بود)، بازهم موفقیت آمیز واقع شدند. پیگیری 5 ساله نشان داد که درمانجو هویت جنسی مردانه به دست آورده است، یعنی از نظر تمایل جنسی، زنان را به مردان ترجیح می دهد. تحقیقاتی از نوع بالا نشان می دهند که یک هویت جنسی ناهمخوان با جنسیت بیولوژیک را با موفقیت می توان تغییر داد. با افزودن روش های شناختی _ رفتاری به رفتاردرمانی، که مستقیما برای تغییر باورهای مربوط به هویت جنسی طراحی شده اند، این گونه درمان ها را می توان موفقیت آمیز تر کرد. اما، همانطور که قبلا گفتیم، اکثر افراد مبتلا به دیسفوریای جنسیتی اعتقاد راسخ دارند که می خواهند جنسیت بیولوژیک خود را عوض کنند نه هویت جنسی خود را، بنابرین فرصت های موجود برای اختراع درمان های کاملتر محدود است(گنجی،1392).

2-13- نظریه های مربوط به دیسفوریای جنسیتی

2-13- 1- نظریه روان تحلیلی
این رویکرد معتقد به دوگانگی جنسی ذاتی در انسانهاست و بیان می کند که دیسفوریای جنسیتی مرد به زن، ناشی از شکست پسر در مجزا کردن خود شخصی از مادر در اوایل کودکی است که در نتیجه آن، پسر به جای همانند سازی با پدر، با مادر همانندسازی می کند. چنین تحلیلی نشان دهنده فقدان ” خود منسجم ” و غبطه داشتن جنسیت مختلف است که با تقویت مثبت مانند تشویق رفتارهای جنس مقابل توسط والدین به عنوان نیروی محرک احساس رنج زیرین یا سردرگمی شخص با هویت جنسی ترکیب می شود. انواع نظریه های روان تحلیلی، فرضیه هایی را در تبیین علل ملال جنسی ارائه کرده اند اما هیچ یک از نظریات به بررسی این موضوع نپرداخته اند که آیا وجود چنین شرایط اولیه ای با شکل گیری ملال جنسی همبستگی دارد یا خیر؟ و مطالعات درباره روابط درون خانوادگی، میزان طلاق، سلطه والدینی، سازگاری زناشویی و بسیاری از عوامل دیگر، یک الگوی مشترک برای تبیین علل ملال جنسی ارائه نکرده اند. بر اساس شواهد موجود، روابط درون خانوادگی سازگار و با ثبات نمی تواند مانع ایجاد دیسفوریای جنسیتی در فرزندان گردد، اما این رویکرد تعداد معناداری از اشخاص با رفتار جنس مخالف که در این نوع خانواده ها زندگی می کنند مشخص نکرده است (کوک ،2004؛ به نقل از مجیری،1389).

2-13- 2- نظریه یادگیری اجتماعی
این رویکرد شکل گیری این اختلال را نتیجه فرآیند یادگیری می داند. بر اساس این رویکرد، دیسفوریای جنسیتی نتیجه فرآیندهای ” نقش پذیری” و شرطی سازی است. در اشخاص مبتلا به ملال جنسی، شرطی سازی متفاوت از آن روشی است که به طور طبیعی انتظار می رود. یک مثال نوعی از این فرآیند، تشویق رفتارهای پسرانه در دختربچه یا تشویق پسربچه برای پوشیدن لباس های دخترانه یا رفتارهای دخترانه است این رویکرد به وسیله مطرح کردن مفهوم ” دوره بحران” به شرح بیشتر این موضوع می پردازد: منظور از ” دوره بحران”، دوره هایی است که بسیاری از اشخاص، تشویق شدن به منظور نشان دادن رفتارهای مختلف با نقش جنسی خود را تجربه کرده اند. به اعتقاد این رویکرد در این دوره های بحران، عوامل زیستی، روان پویشی، و محیطی (به طور خاص، انتظارات والدین و روش تربیتی آنها) در رشد جنسی اشخاص تاثیرگذار است، اما قبل و بعد از دوره بحران چنین تاثیری اتفاق نمی افتد (کوک،2004؛ به نقل از مجیری،1389).

2-13- 3- نظریه رشدی _ شناختی
در این رویکرد، چنین فرض می شود که شکل گیری هویت جنسی با بلوغ و رشد شناختی مرتبط است. در حدود 11 سالگی، همزمان با شکل گیری تفکر صوری و استدلال انتزاعی، هویت جنسی فرد تحکیم می شود. در این سن یک مفهوم انتزاعی از هویت جنسی به جای یک مفهوم عینی از پسر یا دختر شکل می گیرد اما یک مفهوم از هویت جنسی و هسته اولیه آن، قبل از سه سالگی شکل می گیرد و کودک خود را به عنوان دختر یا پسر می شناسد. تحقیقات نشان می دهد که این مفهوم در سالهای بعدی مقاوم به تغییر است و بر اساس شواهد بالینی به نظر می رسد که اساس ملال جنسیتی قبل از سه سالگی گذاشته می شود، البته به منظور شناخت بیشتر منشا ملال جنسی، تحقیقات بیشتری مورد نیاز است (کوک،2004؛ به نقل از مجیری،1389).

2-14- پیشینه مطالعاتی
وظیفه هر محقق این است که با به کارگیری تحقیقات موجود، برای حل مشکلی خاص گام بردارد یا پژوهش های گذشته را کامل کرده و دریچه های جدید به روی مساله باز کند. برای انجام دادن این کار، مطالعات گذشته و دیدگاه های مختلف باید بررسی شود. در این قسمت پژوهش های گذشته ی صورت گرفته در داخل و خارج کشور مورد بررسی قرار می گیرد.

2-14-1- پیشینه ی خارجی
بلانچارد و همکاران درسال 1983طی مطالعه ای که جهت اندازه گیری پرخاشگری فیزیکی در مردان همجنس خواه، دگرجنس خواه و ناراضی از جنس خود (ترنسکشوال) انجام دادند به این نتیجه رسیدند که همجنس خواه ها نسبت به دگرجنس خواهان پرخاشگری فیزیکی کمتری دارند و همچنین مردان نارضای جنسی نسبت به بقیه نمرات پایینی در مقیاس پرخاشگری دارند.

استفانی و همکاران در سال 1994 تحقیقاتی بر روی زنانی که جنسیت خود را تغییر می دهند انجام دادند. این زنان به عنوان بخشی از درمان پزشکی به طور منظم از هورمون های جنسی مردانه تستوسترون به صورت تزریقی یا خوراکی استفاده می کردند. درهمین مدت پرسشنامه هایی که برای اندازه گیری سطح پرخاشگری آشکار و نیز استعداد خشم آنها طراحی شده اند، در اختیارشان قرار گرفت. این پرسشنامه ها نشان داد که پس از دریافت هورمون، تمایلات پرخاشگرانه در آنها به وجود می آید.

درمطالعه ای که فیتزپاتریک درسال 1997 باعنوان” پرخاشگری و خطرهای محیطی در بین جوانان آفریقایی _ آمریکایی کم درآمد” انجام داد به این نتیجه رسید که خشونت و رفتارهای پرخاشگری در گروه های کم درآمد در جوانان آفریقایی _ آمریکایی بیشتر بوده است. به علاوه نقش مهمی در پیش بینی سلامت جسمی، روحی و پیامدهای رفتاری و اجتماعی برای جوانان خواهد داشت.

یوهانس و همکاران در سال 1995 طی مطالعه ای که بر روی 14مرد دارای اختلال هویت جنسی جهت بررسی پرخاشگری وخلق قبل از عمل جراحی (که تحت درمان ضد آندروژنی با آناندرون بودند) انجام دادند. به این افراد؛ صبح قبل از شروع درمان وبعد ازگذشت 8 هفته از درمان؛ یک مجموعه ایی از آزمون ها ارائه شد.علاوه بر اینها؛ از آنها خواسته شد تا فرم های روزانه ایی را در ارتباط با رفتار جنسی وخلق را کامل کنند. نعوظ های صبحگاهی و فراوانی افکار وخیال ها در رابطه با سکس بعد از وارد شدن آناندرون(به بدن این افراد) کاهش یافت. و به این نتیجه رسیدند که احساس های پرخاشگرانه با سطح تستوسترون در ارتباط نبودند(همبستگی نداشتند).

میشل و دیگران (2001) تحقیقی بر روي عده اي از مبتلایان به هیپرپلاژي مادرزادي غده فوق کلیه انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که دخترهاي مبتلا به این اختلال ترشح بیش از حد آندروژن از غده فوق کلیه در زمان قبل از تولد خود دارند. آنها خشن تر از سایر دخترها بوده و علاقه کمتري به بازيهاي عروسکی ازخود نشان می دهند و رفتارهاي پسرانه بیشتري دارند.

استون (2002) در مطالعه ای با “عنوان سرمایه اجتماعی، انسجام اجتماعی و تامین اجتماعی” به این نتیجه رسید که پرخاشگری و خشونت بزرگسالان تحت تاثیر خشونت دوران بچگی آنها می باشد، همچنین متغیرهایی مانند تحصیلات والدین، وضعیت تاهل و ازخودبیگانگی رابطه معنی داری با متغیر پرخاشگری داشته اند.

لیو در سال 2004 در مطالعه ای اعلام کرد که اگر پرخاشگری در پاسخ به یک خطر یا تهدید نباشد، گاهی اوقات علامتی از یک اختلال روانی است و بین پرخاشگری و بسیاری از اختلالات روانی مانند اسکیزوفرنی همزمانی وجود دارد.

مارک و همکاران در سال 2006 طی مطالعه ای با عنوان “پرخاشگری، همدلی و گرایش های جنسی در مردان” اعلام کردند که مردان همجنس گرا بطور معنی داری سطوح پایین تری از پرخاشگری فیزیکی و سطوح بالاتری از همدلی را دارا می باشند. اما از نظر سطوح پرخاشگری غیرمستقیم و سایر شکل های پرخاشگری مستقیم با مردان دگرجنس خواه مشابه اند.
بتن کورت و همکاران در سال 2006 مطالعه ای با عنوان “شخصیت و رفتارپرخاشگرانه در موقعیت های تحریک آمیز و طبیعی ” انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که مردان معمولا به طور معناداری نمرات بالاتری نسبت به زنان در مقیاس های رفتارهای پرخاشگرانه دارندو پرخاشگری مستقیم و پرخاشگری فیزیکی در پسران نسبت به دختران بیشتر است در حالی که دختران پرخاشگری غیر مستقیم بیشتری نسبت به پسرها از خود بروز می دهند.

کارد و همکاران در سال 2008 مطالعه ای را تحت عنوان ” پرخاشگری مستقیم و غیر مستقیم در طی دوران کودکی و نوجوانی “انجام دادند و به این نتیجه رسیدند که تفاوت جنسی در پرخاشگری مستقیم وجود دارد و پسران دارای پرخاشگری فیزیکی بیشتری هستند و هیچگونه تفاوت جنسی در پرخاشگری غیر مستقیم در بین دو جنس مشاهده نگردید.

پارولا و همکاران (2010) درپژوهشی با عنوان بررسی کیفیت زندگی تراجنسی ها بعد از عمل جراحی و هورمونی، نشان داد که عمل جراحی تغییر جنسیت، کیفیت زندگی تراجنسی ها را در چندین حوزه مهم و متفاوت شامل رضایت از عمل جراحی تغییر جنسیت، کیفیت زندگی اجتماعی و کیفیت زندگی جنسی بهبود می بخشد. همچنین زن به مردها، سبک های زندگی دوستانه، حرفه ای و اجتماعی بهتری نسبت به مرد به زن ها دارند و ابعاد اصلی شخصیت هم تاثیری روی کیفیت زندگی عمل کرده ها نداشتند.

سیمون و همکارانش(2011) در تحقیقی با عنوان “باورهای نامناسب، درک رفتار والدین و آسیب شناسی روانی در اختلال هویت جنسی” به مقایسه افراد تراجنسی مرد به زن و زن به مرد و در گروه شاهد عادی، پرداختند و به این نتیجه رسیدند که تفاوت بین افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی و عادی در باورهای نامناسب می تواند مربوط به واکنش های خانوادگی یا اجتماعی در شناخت جنسیت مقابل باشد. رفتارهای والدین بیشترین دلیل را برای مشکلات روانی این گونه افراد دارد و اکثر کسانی که تراجنسی MF را داشته اند بیشتر به دلیل داشتن والدینی نامناسب بوده است.

حاتمی و عیوضی در سال 2013 در تحقیقی با عنوان” ویژگی های شخصیتی(درونگرایی و برونگرایی) و طرحواره های ناسازگار اولیه در مردان و زنان با اختلال هویت جنسی” انجام داد به این نتیجه رسید که مردان و زنان دارای اختلال هویت جنسی در جنبه هایی از طرحواره ها متفاوت هستند. بر این اساس می توان بیان کرد که مردان تراجنسی بیشتر از اجتماع جدا شده و آسیب پذیرتر بوده و بیشتر احساس طرد و عدم پذیرش را تجربه کردند، همچنین حساسیت بین فردی در مردان تراجنسی بیشتر است.

در مطالعه ای که اندرسون و کهل درسال 2013 تحت عنوان “اختلالات فکری و روانی: هنگامی که اختلال عملکردپارالیمبیک منجر به خشونت میشود ” انجام دادند ذکر شده است که اختلالات روانی منجر به پیامدهای رفتاری متفاوتی شامل پرخاشگری در اشکال مختلف می گردد و رفتارهای خودزنی و خودکشی نمونه ای از پرخاشگری می باشد.

برونتی و بامبی (2013) در خصوص ارتباط شغل با پرخاشگری، پرستاران را مورد توجه قرار دادند و میزان شیوع پرخاشگری در پرستاران را 80% بیان کردند و خود پرستاران پرخاشگری را بخش طبیعی کارشان بیان کرده اند. این تحقیق نشان داد که آموزش به پرستاران در کاهش پرخاشگری موثر بوده است.

لین، کوجمی و مولر در سال 2011 در مطالعه ای اعلام کردند که مناطق زیر قشری مثل سیستم لیمبیک و به طور اختصاصی آمیگدال، و همچنین مناطق مغزی قشری مثل لوب فرونتال مرتبط با پرخاشگری هستند که آسیب هرکدام از این مناطق, مرتبط با عدم کنترل پرخاشگری و افزایش خشونت است.

پاولو ، چیستیاکو وچخونین درسال 2012 در مطالعه ای با عنوان “تاثیر ژنتیک در پرخاشگری و تکانشگری انسان”اعلام کردندکه عدم تعادل بین تستوسترون(افزایش)وکورتیزول(کاهش)وکاهش فعالیت نوروترانسمیترهای سروتونین موجب افزایش پرخاشگری می گردد و افزایش تستوسترون موجب بروز پرخاشگری در زنان می شود.

داک و همکارانش در سال 2013 در مطالعه ای با عنوان “بررسی فاکتورهای روانپزشکی در بیماران پرخاشگر” مشاهده کردند که میزان بروز پرخاشگری در افرادی که برای اولین بار دچار حمله عصبی شده اند بیشتر است همچنین پرخاشگری در جوان ترها، جنس مذکر و افرادی با مشکلات روانی نسبت به بقیه بیشتر است.

2-14-2- پیشینه ی داخلی
مطالعه برروی افراد مبتلا به دیسفوریای جنسیتی به ویژه مطالعات پژوهشگران ایرانی اغلب در سال های اخیر به انجام رسیده است و تاریخچه مطالعاتی طولانی در این خصوص وجود ندارد ولی در رابطه با پرخاشگری و یا دیسفوریای جنسیتی بصورت جداگانه و عام تحقیقات زیادی انجام شده اما تحقیقی که به صورت خاص در مورد بررسی پرخاشگری در افراد دارای دیسفوریای جنسیتی باشد به ندرت انجام شده است.

کاهنی، حسن آبادی و سعادت جو در سال 1379 در مطالعه ای تحت عنوان “مقایسه اضطراب و پرخاشگری در نوجوانان 12-19 سال خانواده های گسسته و پیوسته ” عنوان کردند که طلاق یکی از پدیده های اجتماعی است که از دیرباز گریبانگیر جوامع مختلف بشری بوده است و اثرات ناگواری روی اعضای خانواده ها دارد، نتایج به دست آمده نشان دهنده تنش زا بودن طلاق به خصوص در کودکان و نوجوانان می باشد.

در مطالعه ای که گلچین در سال 1381 تحت عنوان “تمایل به پرخاشگری در نوجوانان و نقش خانواده” انجام داد به این نتیجه رسید که ایجاد هیجان های شدید به دنبال تغییرات جسمانی، روانی و شناختی درنوجوانان ممکن است منجر به ناسازگاری و پرخاشگری آنان شود و رفتار اعضای خانواده می تواند در بروز آن نقش بسزایی داشته باشد. یافته های این پژوهش نقش خانواده را در کاهش یا افزایش پرخاشگری نوجوانان تایید می کند.

جواهری در سال 1385 در تحقیقی با عنوان “اختلال هویت جنسی و ابعاد اجتماعی آن” به این نتیجه رسیدند که افراد مبتلا به این وضعیت در حوزه خصوصی و عمومی با مشکلات اجتماعی و فرهنگی متعددی مواجه اند. یکی دیگر از نتایج این است که بیشتر افراد مبتلا به اختلال هویت جنسی در سرمایه های اجتماعی مانند (عدم پذیرش از سوی خانواده، تبعیض بین آنها و فرزندان، مشکل تحصیل در مدرسه و دانشگاه، یافتن شغل وامکان ازدواج)که از نیازهای اساسی انسان است محرومیت دارند. این افراد به خاطر وضعیت خاصی که دارند در مقایسه با مردم عادی، ارتباطات موفقیت آمیزشان با افراد و گروه های اجتماعی مختلف و دارا بودن میزان سرمایه اجتماعی در سطح پایین تری هستند.

در مطالعه ای که عسگری و همکاران در سال 1386 با عنوان “شیوع آسیب های روانی در بیماران با اختلال هویت جنسی” داشتند، میزان شیوع پرخاشگری در بیماران دارای اختلال هویت جنسی را 16 درصد اعلام کردند. دراین بیماران شیوع انواع آسیب های روانی در حدود20% است و بیشترین اختلال همراه، افکارپارانوییدی با شیوع 38% و اختلالات شایع بعدی به ترتیب شیوع شامل هراس، جسمانی سازی و حساسیت بین فردی است و همچنین پسران در کلیه مقیاس ها نسبت به دخترها اختلالات بیشتری دارند به خصوص در مورد حساسیت در روابط بین فردی و افکار پارانوییدی، نتیجه آنکه پسرها نسبت به دخترها آسیب روانی بیشتری دارند.

کار احمدی و اسماعیلی در سال 1386در مطالعه ای در مورد پرخاشگری دریافتند که درگروه های سنی پایین میزان پرخاشگری بیشتر است. همچنین بین پرخاشگری و وضعیت تاهل ارتباط وجود دارد بدین صورت که در متاهلان پرخاشگری بیشتر است اما بین پرخاشگری و وضعیت تحصیلی تفاوت معناداری وجود ندارد.
نوریان، دولت شاهی ورضایی در سال 1386 تحقیقی با هدف “بررسی اختلالات شخصیت