رابطه شرم و گناه

در سراسر ادبيات روان­شناسي و عدالت کيفري، نه در باب تعريف شرم و گناه اجماع نظر هست و نه اين سازه­ها بدرستي از هم تفکيک شده­اند. در رشتة روانشناسي و همچنين محاورات روزمره، کلمات شرم و گناه غالباً به جاي هم مورد استفاده قرار مي­گيرند. سردرگمي عام و رايج در تمايز اين احساسات، احتمالاً از تشابهات آنها نشأت مي­گيرد. هم شرم و هم گناه، عواطفي منفي، اخلاق­بنيان، خودآگاه و خودارجاع بوده و هر دو با تمايل به تخريب و انهدام کنش­هاي شخص ارتباط دارند. علاوه بر اين، شرم و گناه، هر دو، موقعي احساس مي­شوند که شخص در مورد خطاي شخصي خود، اسنادهاي دروني بعمل بياورد. وجه مشخصة هر دو، احساس آشفتگي و پريشاني است. شرم و گناه در اغلب موارد، به طور همزمان روي مي­دهند: پس از ارتکاب خطاي اخلاقي، افراد مقادير فراواني از اين هر دو احساس را تجربه       مي­کنند (ولف،337:2010).

در کنار تشابهات فوق، تفاوتهايي نيز مابين اين دو عاطفه وجود دارد. ادبيات موجود تنوع قابل ملاحظه­اي در نحوة تشخيص اين احساسات و چگونگي تمييز آنها نشان مي­دهد. دو تفاوت اوليه بدين قرار است. اولين تفاوت بر منشأ احساسات بد تاکيد دارد؛ شرم در اين نگاه زماني رخ مي­دهد که شخص در نظر ديگران، نفي و رد احساس کند (نفي و رد پنداري يا واقعي)؛ گناه موقعي رخ مي­دهد که شخصي رفتار او را رد و نفي کند (رد توسط وجدان دروني فرد). تمايز دوم بر موضوع و مقصود احساس تاکيد دارد: احساس گناه درباره کنشي است که فرد عهده­دار مي­شود يا از عهدة انجام آن برنمي­آيد، در حاليکه شرم احساسي دربارة خود به مثابه يک کل مي­باشد (هاريس،192:2004). تحقيقات تجربي از وجود همبستگي ميان گناه و خصايل مثبت شخصيتي مثل همدلي و اصلاح حکايت داشته است؛ در حالي که شرم، با عقب­نشيني عاطفي و پرخاشگري در ارتباط بوده است. (چائو[1]،202:2011؛گيليلاند[2]،14:2011).

پاره­اي ديگر از نظريه­پردازان و پژوهشگران کوشيده­اند بر حسب ابعادي چند از قبيل تمرکز بر خود در برابر ديگري، خشم معطوف به خويش در برابر خشم معطوف به رفتار، تمرکز بر درون در برابر تمرکز بر بيرون، رفتار فردي در برابر رفتار عمومي و رفتار بداخلاقانه در برابر رفتار غيراخلاقي بين اين دو احساس تمييز قائل شوند. رايج­ترين تمايز ايجاد شده در باب شرم و گناه، مبتني بر اثر لوئيس بوده است که در تحقيقات تجربي تانگني پيرامون شرم و گناه به اوج رسيده است (دانسي،30:2010). طبق مفهوم­سازي لوئيس،

تجربة شرم مستقيم در باب خود است که در کانون ارزيابي قرار دارد. در گناه، خويشتن ابژة مرکزي ارزيابي منفي نيست، بلکه در عوض آنچه انجام شده يا انجام نشده در کانون قرار دارد. در گناه، خود در رابطه با چيزي به طرز منفي ارزيابي مي­شود، اما خود در کانون تجربه نيست.

شرم تمرکز بر خويشتن کلي توسط خود يا ديگري واقعي يا خيالي قلمداد مي­شود (من چگونه توانستم چنين کنم؟)، اما شخصي که تجربة گناه دارد، بر رفتار يا کنش خود تمرکز دارد (من چگونه توانستم چنين کنم؟).

بر پاية تحقيقات تجربي در زمينة ساختار عاملي شرم استدلال کرده­اند که شرم و گناه عملاً عواطفي جدا و متمايز نيستند، بلکه در عوض سه گونه شرم وجود دارد که حايل بين نوع شرمساري ابراز شده و احتمال راه­حل­هاي انطباقي يا غيرانطباقي با جرم است. ناتان هاريس (2003) با استفاده از داده­هاي آزمايش­ شرمساري بازپذيرکننده، در پژوهشي تحت عنوان بازشناسي تک­بعدي بودن احساسات اخلاقي به بررسي و آزمون اين موضوع پرداخت که آيا تمايز نظري ما بين احساسات خاص از حمايت و پشتيباني تجربي برخوردار است يا نه. از مجموع 720 نفر متخلف رانندگي در حين مستي که داراي تجربة احساسات مرتبط با احساسات اخلاقي بودند، بعد از حضور در دادگاه يا نشست عدالت ترميمي  مصاحبه­اي بعمل آمد. تمايزات مورد انتظار ميان شرم و گناه مشاهده نشد. در واقع تحليل مولفه­هاي اصلي سه عامل را شناسايي کرد: شرم-گناه، نمايش-خجلت، و شرم حل­نشده. همچنين نتايج نشان داد که شرم-گناه با احساس همدلي بيشتر و احساس خشم/خصومت کمتر ارتباط دارد. نتيجه اين که تفاوت مابين شرم و گناه ممکن است مبالغه­آميز باشد. (سالوين،458:2006). بريث ويت نيز بر آن است که نظرية شرمساري بازپذيرکننده، مابين فرهنگ­هاي شرم و گناه تمايزي قايل نمي­شود، زيرا وجداني که موجب احساس گناه مي­شود … از طريق شرمساري در فرهنگ شکل گرفته است. به زعم وي، شرمساري مرکب از چيزهايي است که مي­تواند ريز و ظريف همچون اخم کردن باشد و يا مستقيم و صريح همچون برخورد در دادگاه باشد (ليو،61:1998).

 

[1]. Chao

[2]. Gilliland